تبليغاتX
آفتابِ لیان
ژرفای خیال

سلام به دوستان گلم. این دیگه از خودمه. جون خودم از جائی بر نداشتم.
دلتنگ شدیم یه متن اومد به ذهن ریختیم رو کاغذ گفتیم اینجا بزاریم نظر شما رو هم بخونیم چون خیلی برام مهمه. پس بی نظر نرین دیگه مخلص همه تونم هستم دربست.

+ نوشته شده در شنبه 1386/05/27ساعت 1:36 قبل از ظهر توسط علی |

حادثه

Image

گفتم كه چرا دورتر از خواب و سرابي ... خواب و سرابي
گفتي كه منم از با تو وليكن تو نقابي ... اما نقابي
فرياد كشيدم تو كجايي ، تو كجايي
 گفتي كه
طلب كن مرا تا كه بيابي
چون همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش ، مرد سفر باش
 هم منتظر حادثه ، هم فكر خطر باش ، فكر خطر باش
هر منزل اين راه بيابان هلاك است
 هر چشمه سرابي ست كه بر سينه ي خاك است
 در سايه ي هر سنگ اگر گل به زمين است
نقش تن ماري ست كه در خواب كمين است
در هر قدمت خار ،‌ هر شاخه سر دار
 در هر نفس آزار هر ثانيه صد بار
چون همسفر عشق شدي ، مرد سفر باش ، مرد سفر باش
 هم منتظر حادثه ، هم فكر خطر باش ، فكر خطر باش

گفتم كه عطش مي كشدم در تب صحرا
 گفتي كه مجوي آب و عطش باش سراپا
 گفتم كه نشانم بده گر چشمه اي آنجاست
 گفتي چو شدي تشنه ترين ،‌ قلب تو درياست
 
گفتم كه در اين راه ،‌ كو نقطه ي آغاز
گفتي كه تويي تو ، خود پاسخ اين راز

+ نوشته شده در سه شنبه 1386/05/16ساعت 1:35 قبل از ظهر توسط علی |

عصر ما

عصر ما

+ نوشته شده در جمعه 1386/05/05ساعت 1:13 قبل از ظهر توسط علی |